.:: پاییز سرد ::.
از تو انتظار نداشتم منو تنها بذاری بری ورو وعده های نفره ایت پا بذاری تو شهری که پر از برچ وآسمون خراش منو بین گرگا و غریبه ها جا بزاری از تو انتظار نداشتم دستمو رها کنی من واست بمیرمو به دیگری نگاه کنی باورم نمی شه که من از خدا تو رو بخوام تو واسه یکی دیکه شبا خدا خدا کنی از تو انتظار نداشتم زیر حرفات بزنی عینک نامهربونی روی چشمات بزنی تو می کفتی همه عشق تو زندگیت منم حالا می خوای بری و خط روی رویات بزنی از تو انتظار نداشتم بسپریم دست خدا بگی راه ما دو تا از اولش بوده جدا کشتی آرزوهام میون دریا مونده و داره دنبالت می گرده دنبال یه ناخدا از تو انتظار نداشتم بشی رام سرنوشت منو بفرستی جهنم و خودت بری بهشت همه مردم اینجا قصمونو می دونن آخر قصه چقدرغم انگیزو زشت ازتو انتظار نداشتم که ازم دوری کنی همه محبتها رو از رو مجبوری کنی آخه کی خیال می کرد تو پادشاه قلب من با من دیونه عاشقت اینجوری کنی از تو انتظار نداشتم که فراموشم کنی مثه شمعی عشقمو فوت کنی خاموشم کنی هیچ کی حدثشو نمی زد که تو جای خالیتو مهمون سکوتو تنهایی آغوشم کنی از تو انتظار نداشتم که بشی مثل همه همیشه می گفتم از تو هر چی خوب بگم بازم کمه همه از فرشته بودن تو با خبر بودن به همه گفته بودم خوبی تو زیادمه از تو انتظار نداشتم منو ساده بشکنی سنگ بی وفایی رو به قلب خسته ام بزنی هیچ کی جرات نمی کرد اسممنو جدا بگه به گوش آسمونم رسیده بود مال منی از تو انتظار نداشتم که منو یادت بره اون دوتا ستاره های روشنو یادت بره تو می گفتی آخرش ما دو تا قسمت همیم خونه طلای آرزومو خراب کنی دوست دارم خودت بگی آخه کی باورش می شه تو بجز من عشق دیگه ای رو انتخاب کنی از تو انتظار نداشتم ولی حال که شده این روزا داشتن انتظار یک چیز بیخوده هر کسی سراغتو میگیره میگم دیگه نیست جای من یکی دیگه تو قلبشه آخه مده دیگه انتظاری از هیچ کی تو دنیا ندارم خودمم شاید یه روز خودم رو تنها بذارم
رضا
گفتی عاشقمی ، گفتم دوست دارم گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم ، گفتم من فقط ناراحت می شم گفتی من بجزتو به کسی فکر نمیکنم ، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر میکنم گفتی تا ابد تو قلب من هستی ، گفتم فعلا تو قلبم جا داری گفتی اگه بری با یکی دیکه من خودم و می کشم ، گفتم اگه تو بری با یکی دیگه ، من فقط دلم می خواد طرف رو خفه کنم گفتی ..... ، گفتم ...... حالا فکر کردی فرق ما اینهاست ؟ نه ! فرق ما اینه که : تو دروغ گفتی ، من راستش و
رضا

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه می کرد بهم گفت چی ؟
گفت:
جای که می ری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم. تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری
قلب میزارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
ومرگ که بدونی برمی گردی پیشم
رضا
شکوفه ی بهاری تو را با من پاییزی چه کار؟.... تو انگاه که شمیم عطر شکوفه های بهار نارنج و یاسهای کوچک باغچه به مشام منتظران و چشم به راهان نو رسیده رسید...متولد شدی و بر دیده ی فروردین منت گذاشتی و........... من چه؟؟؟؟........ در میان خزان وپاییز و برگ ریزان سرو قامتان و در میان رگبارهای شبهای باران زده ی پاییز....چشم به این جهان گشودم..... غافل از ان عاقبت شومی که پاییزبرایم رقم زده بود. من قصد نفی پاییز و باران را ندارم زیرا که پاییز فصل عشاق است و شبهای پاییزپناهگاه و معبر قدمهای خسته ی عاشق.......... پاییز حسب حال عاشق است و برگ ریزان نمادی از گذار لحظه ها و باران انیس تنهایی و خلوت او........... اما می خواهم بگویم تو بهاری هستی و من از جنس پاییزم.......... بهار فصل امدن است و پاییز فصل رفتن......نه تضادی نیست.............. هر چه هست تفاهم است و اشتراک........... زیرا اگر پاییز نبود بهاری معنا نمی یافت و اگر بهار نبود............ زبانم را دندان گرفتم تا از نبود بهار نگویم..زیرا اگر بهار نبود پس تو کی می امدی و من بی تو.......... اشتباه گفتم...اگر تو نبودی منی هم نبود که بخواهد بی تو باشد......... من وجودم عاریتی است از وجود تو..........پس.. به حق خودت که والاترینی برگرد......... همچون بهار که روزی می رود و روزی باز می گردد.. ومن.... چشم به انتظارامدنت دوخته ام عزیز دل.... عشق یعنی دلبری دلدادگی عشق یعنی غربت و وا ماندگی
رضا
ای گاش قضا و قدر فهم و ادارک می داشتندی تا شما از تحمل یک زحمت و مشقتی بی نیاز می شدید
و من نیز از الم و عذاب دردناک می رهیدم تو جهد و کوشش بی نتیجه و ثمری را به عهده گرفتی و من نیز درد و الم و بی سببی را می کشم ودر این مسئله گناه و تقصیر از قضا و قدر است که چشم ندارد . اگر این اتفاق و تصادف نمی بود تو به آن زحمت پر مشقت دچار نمی شدی و من جهاد را بدرود کرده از این عذاب ودرد راحت می شدم . این تصادف مرا مقروض و مدیون توکرده است ولی نه من از عهده ادای این قرض بر می آیم و نه تو میل داری آن را ببخشی تو این قرض را از جمله ضرر و خسارت های خود حساب کن و من نیز این عذاب را از جمله مصیبتهای خود محسوب می دارم . همه وقت شفیق و مهربان باش زیرا ممکن است مرحمت و مهربانی تو با نا اهلی تصادف کرده ضایع شود ممکن است که این مراسله من جسارت و فضولی محسوب شود لیکن هر چه تفکر و تعمق نمودم خود را ناگزیر یافتم که به ارسال این مراسله جسارت کنم تا احساسات شکرانه و امتنان مرا به تو ابلاغ نماید. ((نامه لیلا به یوسف از کتاب یوسف و لیلی )) لطفا نظر خودتون و حتما در باره این نامه بنویسید تا نامه یوسف به لیلی رو هم آپ کنم 
رضا
داشتم می رفتم که با همه چيزخدا حافطی کنم
داشتم می رفتم تا از اين دنيا با تمام نيرنگ ها بديهاو پستی هايش
فرار کنم . گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد . در راهی بودم که
از انتهايش خبر نداشتم و هر چه بيشتر پيش می رفتم .بيشتر رنج می بردم
از همه چيز دل بريده بودم .در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم
ديگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد .
دلم از سنگ شده بود وجودم سرد سرد . تنها برای خاک زنده بودم .من
در نظر درختان ، گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم . من با زندگی
لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خنديد .
حاضر نبودم که ببينم در زندگی شکست خورده ام . تمام حرفها و اشکهايم
را پشت غرورم پنهان کرده بودم .
نمی خواستم که کسی برايم گريه کند . من تصور می کردم راهی برای
بازگشت وجود ندارد .از سراسر وجودم غرور می جوشيد ، که از بازگشتم خودداری
می کردم .تا اينکه درراه بوی گلی نظرم را جلب کرد .
باد موسيقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصيدم . ديگر واژه زندگی برايم
زيبا بود. و حالا زنده ام که زندگی کنم و با شما دوستان باشم........

رضا
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود من که خود راضی باین خلقت نبودم زور بود خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش از عذاب خلق و من یارب چه ات منظور بود ؟ ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام ؟ آفریدستی ؟ زبانم لال چشمت کور بود ؟ ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من فرض میکردی که ناقص خلقت یک مور بود ؟ ای طبیعت گر نبودی من جهانت نقص داشت ؟ ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود ؟ قصد تو از خلق آدم من یقین دارم فقط: دیدن هر روز یک گون رنج جوراجور بود راست گویم نیست جز این علت تکوین من قالبی لازم برای ساحت یک گور بود آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب گر خدائی هست ز انصاف خدایی زور بود مقصد زارع زکشت وزرع مشتی غله است مقصد تو زآفرینش مبلغی تازور بود گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات هر کس از بهرکار بهتری مامور بود ؟ آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد از چه کرد این آفرینش را ؟ مگر مجبور بود ((میرزا عشقی)) 
رضا

در رویاهام دیدم که با خدا گفتگو می کنم ؛
خدا پرسید:((پس تو می خواهی با من گفتگو کنی))
من در پاسخ گفتم ((اگر وقت دارید))
خدا خندید:وقت من بینهایت است ....
پرسیدم : چه چیز بشرتو را سخت متعجب می سازد ؛
خدا پاسخ داد کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
وبعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند ؛
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند؛
و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند ؛
اینکه با اضطراب به آینده می نگرندوحال خویش را فراموش می کنند ؛
بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده؛
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند ؛
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند؛
دستهای خدا دستانم را گرفت؛ مدتی سکوت کردیم؛
و من دوباره پرسیدم :به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟
گفت:بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد ؛
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند؛
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های غمیقی درقلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ؛
بیاموزند که ثروتمند کس نیست که بیشترینها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترینها نیاز دارد ؛
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند؛
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن رامتفاوت ببینند ؛
بیاموزند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند ؛
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم؛
آیا چیز دیگری هست که شما دوست دارید به فرزندانتان بگوئید ؛
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ((همیشه))
رضا
بی هدف ازکوچه ها می گذرم،جزصدای خسته گام هایم به روی برگ های زرد پاییزی دیگرآوازی به گوش نمیرسد.ازسوزتنهایی دستانم رادرجیبم فرومیبرم ومی فشارم بر لبم مهرسکوت زده اند ،درداخل سینه ام مرغ جوانی بال میزند.
امااوهم مانند من دیگر رمقی ندارد.میروم اما خودنیز نمیدانم به کدامین سرزمین.
دیگرحتی زمین راهم درزیرگام هایم احساس نمیکنم کوله بار کودکی بر شانه هایم سنگینی میکند دیگر چیزی نیست تا مرا راضی کند......
بنده طالع خویشم که دراین قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار منست
رضا
زندگی شگفتن گل سرخ است به نام : (( تولد))
زندگی دفتر سبزی است به نام : ((خاطرات))
زندگی آینه شگسته ای است به نام : ((دل))
زندگی مروارید غلطانی است به نام : ((اشک))
زندگی رودخانه پرپیچ و خمی است به نام :((سرنوشت))
و....ای کاش:
می شد با شقایق بادبان می ساختیم.
کاش در پای هستی ، قصه ای از نور می گفتیم.
تا که با قایقی بی بادبان می ساختیم .

رضا
روزی رای رسیدن به حقیقت عشق از تو پرسیدم : عشق چیست؟ گفتی : اشتیاق تشنه ای است برای رسیدن به یک قطره آب . گفتم: عاشق کیست ؟ گفتی : آن که برای رسیدن به محبوبش مثل شمع می سوزد ! گفتم : این سوختن وساختن از چه روست ، مرا در عشق توان سوختن وساختن نیست . گفتی : عشقت ، عشق نیست ! پرسیدم : تونیز آیا در تب عشق می سوزی ؟ سکوت کرد و مرا بی پاسخ رها ..... من اما امروز ، می دانم سکوت چشمانت گواهی سوختنت را می داد .
رضا
میلاد گل رحمت بوی خوش زندگی مهربانترین پدر بهترین دوست و اسوه صبرو شکیبایی محمد رسول خدا به تمام عاشقان تبریک گفته وایام خوشی راسپری کنید

رضا
فطرت دنيا غلط انديشه عقبي غلط كارما بيچارگان غلط آنجا غلط .... ما كتاب هفتاد دو ملت را خوانده ايم خط غلط انشاء غلط املاء غلط
رضا

شبی در عالم مستی تکیه بر جای خدا کردم !
همان یک شب خدایی فی العجایب کارها کردم !
کشیدم بر زمین از عرش دنیا دار سایق را سخن بهتر بگویم در حقیقت کودتا کردم !
جهان را توی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی از خاک عالم گهنه جهانی بپا کردم !
سراسر باز سر چیدم همان عالم کهنه همان چیزی که اول بود نابود و فنا کردم !
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار دانستم که دیشب در پناه می جسارت بر خدا کردم همان یک لحظه گفتم : خدایا ببخشایم خطا کردم ندانستم ندانستم
رضا
تمام کوچه عشق را بهانه می کنند ....

صدای پای رفتنت تنیده در حریم کو چه های خالی دلم
و قلب کوچکم برای با تو آشنا شدن
تمام کوچه های شهر عشق را بهانه می کند
بیا ...
هنوز هم نگاه تو میان قاب پنچره نگاه می کند مرا ولی غم نگاه من
غزل غزل
هزار بیت شعر تازه می شود
تو را ترانه می کند
بیا بیا .......
بیا بیا تو آسمان آبی دل منی
و در صفای بام آسمانی ات هزار کفتر سفید آشیانه می کند
بیا که باغ با صدای خیس چشمه های تو
پر از شکوفه های سرخ می شود و باز هم
صدای پای آب چشمه سار تو هوای خانه می کن
بیا بیا .....
رضا
نمی گم خطا نکردم منکه ادعا نکردم همه گفتند بی وفایی من که اعتنا نکردم عازم سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی واسه موندن تو اما به خدا دعا نکردم واسه تو کلی نوشتم که یه جوری مبتلا شی تقصیر منه که آخر تو رو مبتلا نکردم توی گوچه رفاقت یه سلام جواب ندادم تو دلم توی اونو با کسی آشنا نکردم می دونم دوستم نداری حتی قد یه قناری اما عاشقم هنوزم بدون اشتباه نکردم ما جایی قرار نذاشتیم جز تو کوچه های رویا این دفعه تو اومدی من به قرار وفا نکردم زیر دیر ناز چشمات عمریه دارم می سوزم تا خاکستری نشد دل دینمو ادا نکردم اومدند واسه نصیحت به بهانه یه صحبت عمرشون کلی تلف شد چون تو رو رها نکردم ره آسمون که بسته اس گر چه قلبامون شکسته اس تا به حال این قدر خدا رو اینجوری صدا نکردم تو منو گذاشتی رفتی خواستی من دیونه تر شم باورت نمی شه شاید آخه جون فدا نکردم نامه های عاشقانه با نشانه بی نشانه اما از کسای دیگرپس اونا رو وا نکردم یادته عکست رو دادی بذارم تو قاب قلبم بعد از اون روز دیگه هرگز به کسی نیگا نکردم تو از اون روزی که رفتی نه تو رفتی که ببینی تو قیامت هم تو رو من از خودم جدا نکردم 
رضا
گیرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خیال پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم که من از آتش اندوه خودم شعله ورم ماه یک پنچره واشد به خیالم که تویی همه جا شور به پاشد به خیالم که تویی باز هم دختر همسایه همانی که تو نیست باز هم چشم من و تو که نمی دانم کیست باز هم چلچه آغاز شد از سمت بهار کوچه یک عالمه آواز شد از سمت بهار پیرهن پاره گلی جمله تبسم شده است یوسف کیست که در خنده او کو شده است
رضا
چه زبانی صادق تر وزلال تروبی ریاتر از زبانی که کلماتش نه لفظ است و نه خط اشک است وهر عبارتش ناله ای ضجه دردی و فریاد عاشقانه شوقی مگر چشم از زبان صادقانه تو سخن نمی گوید؟ مگر نه اشک زیباترین شعر وبی تابترینم عشق و گواراترین ایمان وداغ ترین اشتیاق. تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن ولصیف ترین دوست داشت است که همه در گوره یک دل به هم آمیخته شده اند و قطره ای گرم شده اند به نام اشک۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
رضا
چون تنها ترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنها ترین مصرع شعر منی دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیبا ترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیبا ترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
دوستت دارم
رضا
نبض زندگی می زند۰۰۰ من و تو زنده ایم ۰۰۰بهار در راه است۰۰۰ ستاره چشمک می زند ۰۰۰مرغ عشق من و تو می خواند 
رضا
سلام
سال نو را به تمامی ایرانیان عزیز در سر تا سر جهان تبریک گفنه امید وارم که سال خوشی در کنار خانواده محترم سپری کنید و همیشه لبخند بر روی لبهایتان شکو فا باشد
رضا
| X close | ||
...پاییز را دوست دارم بخاطر عدم احتیاج عدم اعتنایش به بهار ...
هفته سوم آبان 1386
قاب شکسته
| ||